شما اینجا هستید   |

قلابی برای ذهن، نه زنجیری برای دست
از تجربه تا تدبیر؛ نگاهی تازه به مدیریت امروز

قلابی برای ذهن، نه زنجیری برای دست

ماهی را نمی‌توان با کشیدن تور از آب بیرون آورد و انتظار داشت همیشه همان‌جا بماند. برای صید، باید چیزی در برابرش قرار داد که آن را به سمت خود بکشاند؛ چیزی که برای ماهی جذاب باشد. در مدیریت هم ماجرا چندان متفاوت نیست. نمی‌توان از کارکنان انتظار داشت فقط به دلیل اینکه «دستور داده شده»، با تمام توان همراه شوند. می‌توان آنها را مجبور کرد ساعت مشخصی سر کار باشند، گزارش تهیه کنند، فرم پر کنند و بخشنامه‌ای را اجرا کنند؛ اما نمی‌توان با دستور، انگیزه، تعلق، خلاقیت و تعهد ایجاد کرد. کارکنان ممکن است از مدیر تبعیت کنند، اما تبعیت با همراهی تفاوت دارد. در تبعیت، فرد می‌گوید: «گفتند انجام بده، انجام می‌دهم.» اما در همراهی، فرد می‌گوید: «می‌دانم چرا باید این کار را انجام دهیم و خودم هم می‌خواهم انجامش دهم.» اینجاست که می‌توان از استعاره‌ای ساده اما قابل تأمل استفاده کرد: مدیر موفق به جای انداختن زنجیر به دست کارکنان، قلابی از انگیزه و معنا در ذهن آنها می‌اندازد.

قلاب ماهیگیری چیست؟
«تئوری قلاب ماهیگیری» را می‌توان یک استعاره برای فرآیند جذب، متقاعدسازی و ایجاد انگیزه در افراد دانست. ماهیگیر برای صید، هر چیزی را به قلاب نمی‌زند. باید بداند ماهی چه چیزی را می‌پسندد و بر اساس آن، طعمه مناسب انتخاب کند. مدیر نیز اگر می‌خواهد افراد را با خود همراه کند، باید بداند چه چیزی برای آنها معنا و ارزش دارد. برای یک کارمند ممکن است یادگیری مهم باشد، برای دیگری استقلال در کار، برای فردی دیگر، دیده‌شدن و قدردانی، برای شخص دیگری، اثرگذاری بر زندگی مردم و برای فردی شاید امنیت شغلی یا فرصت پیشرفت اهمیت بیشتری داشته باشد.
بنابراین نمی‌توان با یک نسخه واحد همه کارکنان را انگیزه‌مند کرد. دستور دادن، ساده است؛ متقاعد کردن دشوار. مدیریت اقتدارمحور معمولاً مسیر ساده‌تری دارد: «این کار باید انجام شود.»، «این بخشنامه را اجرا کنید.»، «این تصمیم گرفته شده است.»، «دستور مدیر است.» این شیوه ممکن است در کوتاه‌مدت نتیجه ایجاد کند، اما مشکل اینجاست که اجبار، رفتار را کنترل می‌کند؛ نه الزاماً ذهن و انگیزه را. کارمند ممکن است کاری را انجام دهد، اما فقط به اندازه‌ای که مجبور است. در چنین شرایطی، سازمان می‌تواند «حضور» کارکنان را داشته باشد، اما لزوماً «مشارکت» آنها را ندارد. در مقابل، مدیر متقاعدکننده تلاش می‌کند قبل از اینکه بگوید «چه کاری انجام دهید»، توضیح دهد:

چرا باید این کار را انجام دهیم؟
قلاب اول؛ معنا
یکی از قوی‌ترین قلاب‌های ذهن انسان، معناست. وقتی فرد احساس کند کاری که انجام می‌دهد ارزشمند است و نتیجه آن برای دیگران یا برای خود او اهمیت دارد، احتمال مشارکت داوطلبانه بیشتر می‌شود. فرض کنید مدیر یک اداره به کارکنان می‌گوید: «باید این فرایند را سریع‌تر انجام دهید.»این یک دستور است. اما اگر توضیح دهد: «اگر این فرایند را اصلاح کنیم، زمان انتظار مردم از سه روز به یک روز کاهش پیدا می‌کند و تعداد زیادی از ارباب‌رجوع مجبور نیستند چند بار به این اداره مراجعه کنند.»
در این حالت، کارمند دیگر فقط یک «وظیفه اداری» نمی‌بیند؛ اثری را می‌بیند که کار او بر زندگی دیگران دارد. این همان قلاب معناست.
قلاب دوم؛ انگیزه
انگیزه افراد یکسان نیست. اشتباه رایج برخی مدیران این است که تصور می‌کنند همه کارکنان با یک محرک به حرکت درمی‌آیند.داما یک نفر با فرصت یادگیری انگیزه می‌گیرد، دیگری با مسئولیت بیشتر، دیگری با قدردانی و فردی دیگر با امکان پیشرفت. بنابراین مدیر باید قبل از اینکه بپرسد: «چطور کارکنان را مجبور کنیم؟» بپرسد: «چه چیزی برای این افراد اهمیت دارد؟»این تغییر سؤال، تغییر بزرگی در شیوه مدیریت ایجاد می‌کند.
قلاب سوم؛ مشارکت
یکی از مؤثرترین روش‌های ایجاد همراهی این است که افراد را در تصمیم‌گیری دخالت دهیم. اگر مدیر راه‌حل را از قبل تعیین کند و فقط از کارکنان بخواهد آن را اجرا کنند، طبیعی است که میزان تعلق آنها محدود باشد. اما اگر مسئله را با آنها مطرح کند و بگوید: «ما با این مشکل مواجهیم؛ به نظر شما بهترین راه‌حل چیست؟» اتفاق دیگری رخ می‌دهد. کارکنان دیگر فقط مجری تصمیم نیستند؛ بخشی از سازندگان تصمیم‌اند و انسان معمولاً نسبت به چیزی که در شکل‌گیری آن نقش داشته، احساس تعلق بیشتری دارد.
قلاب چهارم؛ اعتماد
متقاعدسازی بدون اعتماد چندان دوام نمی‌آورد. اگر کارکنان بارها دیده باشند که مدیر حرفی می‌زند و برخلاف آن عمل می‌کند، حتی بهترین سخنرانی‌های انگیزشی نیز اثر چندانی نخواهد داشت. مدیری که می‌گوید: «نظر شما برای ما مهم است»اما هیچ‌گاه به پیشنهاد کارکنان توجه نمی‌کند، خیلی زود اعتبار خود را از دست می‌دهد.

یک مثال ساده در سازمان دولتی
فرض کنیم در یک اداره، مدیر قصد دارد ساعت کاری کارکنان را تغییر دهد. روش اول این است: «از اول ماه آینده ساعت کاری تغییر می‌کند. همه موظف به رعایت هستند.» احتمالاً کارکنان تبعیت خواهند کرد، اما ممکن است نارضایتی نیز ایجاد شود.

روش دوم این است که مدیر ابتدا توضیح دهد: «بررسی کرده‌ایم که بیشترین مراجعه مردم در ساعات مشخصی اتفاق می‌افتد. اگر زمان حضور کارکنان را با این الگو هماهنگ کنیم، می‌توانیم زمان انتظار مردم را کاهش دهیم. البته می‌خواهیم درباره نحوه اجرای آن با شما هم مشورت کنیم.»
در روش دوم، مدیر فقط یک دستور صادر نکرده است؛ ذهن کارکنان را با هدف تصمیم درگیر کرده است. ممکن است همه با تصمیم موافق نباشند، اما احتمال همراهی بیشتر خواهد شد.

قلاب را نباید با فریب اشتباه گرفت
این نکته بسیار مهم است. قلاب مدیریتی به معنای فریب دادن کارکنان نیست. مدیر نباید برای هر کاری یک «بهانه انگیزشی» بسازد و واقعیت را پنهان کند. اگر هدف سازمان صرفاً افزایش بهره‌وری است، نباید آن را با شعارهای ساختگی درباره «رسالت بزرگ» پوشاند. کارکنان خیلی زود تفاوت میان معنای واقعی و شعار مدیریتی را تشخیص می‌دهند.

قلاب مؤثر، باید واقعی باشد.
اگر می‌گوییم مشارکت کارکنان اهمیت دارد، باید واقعاً به نظر آنها توجه کنیم. اگر می‌گوییم موفقیت آنها دیده می‌شود، باید نظام مناسبی برای قدردانی وجود داشته باشد و اگر از «اثرگذاری بر مردم» سخن می‌گوییم، باید اجازه دهیم کارکنان واقعاً اثر کار خود را ببینند.

چرا اجبار همیشه جواب نمی‌دهد؟
اجبار در بعضی موقعیت‌ها ضروری است. هیچ سازمانی بدون قانون، مقررات و الزام‌های مشخص اداره نمی‌شود. اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که اجبار تبدیل به روش اصلی مدیریت شود. اگر برای هر کاری نیازمند دستور باشیم، یعنی کارکنان خودشان انگیزه انجام آن را ندارند. اگر برای هر تصمیم نیازمند کنترل باشیم، یعنی اعتماد کافی وجود ندارد و اگر مدیر دائماً مجبور باشد بگوید: «این کار را انجام بدهید چون من می‌گویم» باید از خود بپرسد: چرا کارکنان دلیل دیگری برای انجام آن نمی‌بینند؟

از «اطاعت» تا «همراهی»
هدف مدیریت منابع انسانی نباید فقط این باشد که کارکنان وظایف خود را انجام دهند. کارکنانی که فقط وظیفه رسمی خود را انجام می‌دهند، حداقل مورد انتظار سازمان را محقق می‌کنند. اما سازمان زمانی از سرمایه انسانی خود بیشترین بهره را می‌برد که کارکنان ایده بدهند؛ مسئولیت بپذیرند، مشکلات را گزارش کنند، برای حل مسئله پیش‌قدم شوند، به همکاران کمک کنند و فراتر از آنچه در شرح شغل نوشته شده است، برای موفقیت سازمان تلاش کنند.
این همان جایی است که انگیزش و متقاعدسازی اهمیت پیدا می‌کند. مدیر باید کاری کند که کارکنان فقط «کارمند سازمان» نباشند؛ بلکه خود را عضوی مؤثر از سازمان بدانند.

یک نکته برای مدیران منابع انسانی
در مدیریت منابع انسانی، گاهی تمام تمرکز بر این است که چگونه کارکنان را ارزیابی، کنترل یا آموزش دهیم. اما یک سؤال مهم‌تر وجود دارد: چگونه کاری کنیم که افراد بخواهند بهترین خودشان را ارائه دهند؟ پاسخ این سؤال در بسیاری از موارد، نه در کنترل بیشتر، بلکه در شناخت بهتر انسان‌هاست، باید فهمید چه چیزی برایشان ارزشمند است، باید میان اهداف سازمان و نیازهای انسانی آنها پیوند ایجاد کرد و باید نشان داد که تلاش فرد، واقعاً نتیجه‌ای ایجاد می‌کند.

قلابی که هرگز نباید شکسته شود
مدیر ممکن است بتواند با قدرت رسمی، افراد را برای مدتی همراه کند. اما قدرت رسمی محدود است. وقتی مدیر در اتاق است، دستور اجرا می‌شود؛ اما وقتی مدیر حضور ندارد، چه اتفاقی می‌افتد؟ اینجاست که تفاوت میان کنترل و انگیزش آشکار می‌شود. اگر کارکنان فقط به خاطر حضور مدیر کار کنند، سازمان به مدیر وابسته است. اما اگر کارکنان به دلیل باور به هدف و احساس تعلق کار کنند، سازمان حتی بدون حضور دائمی مدیر نیز حرکت خواهد کرد.

از تجربه تا تدبیر
ما نمی‌توانیم انسان‌ها را با زور تا بی‌نهایت به حرکت وادار کنیم. می‌توانیم دستور بدهیم؛ اما نمی‌توانیم با دستور، علاقه ایجاد کنیم. می‌توانیم کنترل کنیم؛ اما نمی‌توانیم با کنترل، تعلق بسازیم. می‌توانیم کارکنان را مجبور کنیم کاری را انجام دهند؛ اما برای اینکه آنها با دل و ذهن خود همراه شوند، باید چیزی فراتر از اجبار به آنها بدهیم.
مدیر خوب کسی نیست که قوی‌ترین زنجیر را در اختیار دارد؛ کسی است که می‌داند قلاب را کجا بیندازد. زیرا در مدیریت انسان‌ها، اجبار، دست‌ها را حرکت می‌دهد؛ اما معنا و انگیزه، ذهن و دل انسان را با خود همراه می‌کند.

📌«مدیریت، فقط دانستن نیست؛ هنر تبدیل تجربه به تدبیر است.»📌

✍️ دکتر سید مهدی قریشی
📅 شنبه – ۷ شهریور ۱۴۰۵

دسته بندی : علمی-پژوهشی
به اشتراک بگذارید : | | |